حتی اگر بهار
حتی اگر شکوفه
در پس دیوارهای تار
گم شود
مهربانی و زیبایی
گم نخواهد شد
شب
هر چه تاریک تر
ستارگان روشن تر
اوقات خوبی داشته باشی دوست من...
حتی اگر بهار
حتی اگر شکوفه
در پس دیوارهای تار
گم شود
مهربانی و زیبایی
گم نخواهد شد
شب
هر چه تاریک تر
ستارگان روشن تر
علاقه و محبت شدیدی که نسبت به تو ابراز کردم
دروغ بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر می شودو هر چه بیشتر تورا میشناسم
به دروغی تو بیشتر پی می برم
این احساس در قلب من جای می گیرد که بالاخره باید
از هم دور شویم و به هیچ وجه حاضر نیستم که
روزی شریک زندگی تو باشم و اگر چه عمر دوست مثل گلهای بهاری بود ولی
در همین مدت کم توانستم به طبیعت فرو مایه و هدفهای زشت تو پی ببرم و
بسیار از اخلاق و صفات تو برای من روشن شد و مطمئن هستم
این خشونت طبع و تند خویی تو را بد بخت خواهد کرد
اگر عشقها سر بگیرد تمام عمر
در راه پشیمانی خواهم گریست و اگر چه اشنایمان نیز پایانش جدایی بود ولی جدا از هم
خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است بگویم
این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش
این را سر سری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر
باز هم بخواهی در صدد ازدواج با من باشی بنا بر این از تو می خواهم
جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر
دروغ و تظاهر است البته ظاهراً
محبت است و من تصمیم گرفتم برای همیشه
تو را یادگاری تلخ عشقت را فراموش کنم و با گریه هم نمی توانم به هیچ وجه خودت و
خودم را راضی کنم که دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم
و حال اگر می خواهی به محبت واقعی و درونی من پی ببری
از تو می خواهم که این نامه را فقط خط های سبزرا بخوانی.
دیگر مپرس از من نشان ، كز دل نشانم می رود
او می رود دامن كشان ، من زهر تنهائی چشان
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان كنم ریش درون
پنهان نمی ماند كه خون بر استخوانم می رود
*****
غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد
همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی
*****
اي كه از كلك هنر نقش دل انگيز خدايي
حيف باشد مه من كاين همه از مهر جدايي
مدعي طعنه زند در غمم عشق تو زيادم
وين نداند كه من از بهر غم عشق تو زادم
فكندم به سر كوي وفا رخت اقامت
عمر بي دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گور و به سلامت
عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي
*****
قوت شاعرهي من سحر از فرط ملال
متنفر شده از بنده گريزان ميرفت
*****
نقش خوارزم و خيال لب جيحون ميبست
با هزاران گله از ملک سليمان ميرفت
کاش وقتي زندگي فرصت دهد
گاهي از پروانه ها يادي کنيم
کاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت کردن شادي کنيم
کاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي کم کنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم کنيم
کاش وقتي آرزويي ميکنيم
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آمين هم از آنجا بگذرد
حرف هاي قلبمان را بشنود
باز با دردم مداوا می کنم...
با دل دیوانه ام تا میکنم...
می روی با یک خداحافظ و من شب تو را در خواب پیدا می کنم..
با خیال و خواب و رویا باز هم درد دوری را مداوا می کنم
شعله عشق تو می سوزد مرا من فقط ان را تماشا می کنم توبه کردم تا فراموشت کنم ...
باز هم امروز و فردا می کنم ...
لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، باحترام سلامت می گویم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.
و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و
یادآوری خاطرات با تو بودن.
دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش
كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.
ولی نیافتمت.
از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟
مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت.
شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است.
كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد.
نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،
نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و
لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.
همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.
زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به
یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.
تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.
با تو دوباره من شدم
عاشق جان و تن شدم
با تو گل از گلم شکفت
با تو دوباره زن شدم
با تو جوانه زد همه
شاخه خشک پیکرم
از تو پر از ترانه شد
برگ سفید دفترم
با تو دوباره جون گرفت
هر چی که در من مرده بود
انگار پسم داد زندگی
هر چی امانت برده بود
با تو نگاه مات من
پر از گلهای ناز شد
گل لبان بسته ام
به شوق بوسه باز شد
با تو تمام خستگی
از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک
مرده و بی اثر شده
با تو دوباره میرسم
به حد بی حساب زن
به اوج بخشش و غرور
به مرز عشق ناب زن
با تو درخت پر برم
با تو ز بیش بیشترم
از بهترینها بهترم
من با تو چیز دیگرم