تبليغاتX
خانه ی تنهایی

خانه ی تنهایی

اوقات خوبی داشته باشی دوست من...

صندوقچه ی قدیمی ات را نگرد

                          حتی اگر بهار

                             حتی اگر شکوفه

                 در پس دیوارهای تار

                                             گم شود

        مهربانی و زیبایی

           گم نخواهد شد

       شب

              هر چه تاریک تر

                           ستارگان روشن تر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 17:35  توسط پریسا  | 

عشقولانه

علاقه و محبت شدیدی که نسبت به تو ابراز کردم

دروغ بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر می شودو هر چه بیشتر تورا میشناسم

به دروغی تو بیشتر پی می برم

این احساس در قلب من جای می گیرد که بالاخره باید

از هم دور شویم و به هیچ وجه حاضر نیستم که

روزی شریک زندگی تو باشم و اگر چه عمر دوست مثل گلهای بهاری بود ولی

در همین مدت کم توانستم به طبیعت فرو مایه و هدفهای زشت تو پی ببرم و

بسیار از اخلاق و صفات تو برای من روشن شد و مطمئن هستم

این خشونت طبع و تند خویی تو را بد بخت خواهد کرد

اگر عشقها سر بگیرد تمام عمر

در راه پشیمانی خواهم گریست و اگر چه اشنایمان نیز پایانش جدایی بود ولی جدا از هم

خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است بگویم

این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش

این را سر سری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر

باز هم بخواهی در صدد ازدواج با من باشی بنا بر این از تو می خواهم

جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر

دروغ و تظاهر است البته ظاهراً

محبت است و من تصمیم گرفتم برای همیشه

تو را یادگاری تلخ عشقت را فراموش کنم و با گریه هم نمی توانم به هیچ وجه خودت و

خودم را راضی کنم که دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم

 

و حال اگر می خواهی به محبت واقعی و درونی من پی ببری

از تو می خواهم که این نامه را فقط خط های سبزرا بخوانی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:31  توسط پریسا  | 

دیگرمپرس

دیگر مپرس از من نشان ، كز دل نشانم می رود

او می رود دامن كشان ، من زهر تنهائی چشان

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان كنم ریش درون

پنهان نمی ماند كه خون بر استخوانم می رود

                            *****

غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد

 همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی

                            *****

اي كه از كلك هنر نقش دل انگيز خدايي         

حيف باشد مه من كاين همه از مهر جدايي

مدعي طعنه زند در غمم عشق تو زيادم       

 وين نداند كه من از بهر غم عشق تو زادم

فكندم به سر كوي وفا رخت اقامت       

عمر بي دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گور و به سلامت         

 عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت

همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي

                            *****

قوت شاعره‌ي من سحر از فرط ملال

متنفر شده از بنده گريزان ميرفت

                            *****

نقش خوارزم و خيال لب جيحون مي‌بست

با هزاران گله از ملک سليمان مي‌رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:29  توسط پریسا  | 

ما که رفتیم ... عاشقانه

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
واسه تو یه عمر اسیر ،تو کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوسش داری
با اونم که پنهونی سر روی شونش می ذاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار
خوب رها کردی دسامو توی اولین بهار
ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید
میدونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت
جمله های پر عشق تو چه وعده هایی داشت
ما که رفتیم ولیکن قدر تو دونسته بودیم
بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری
به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری
ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش
آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش
ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت
ببینم که سال دیگه ،کی میاد تولدت؟
ما که رفتیم تو بمون با اون که از راه اومده
اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی
لااقل می اومدی پیشم ،واسه خدافظی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:34  توسط پریسا  | 

دردودل

کاش وقتي زندگي فرصت دهد


گاهي از پروانه ها يادي کنيم


کاش بخشي از زمان خويش را


وقف قسمت کردن شادي کنيم


کاش گاهي در مسير زندگي


باري از دوش نگاهي کم کنيم


فاصله هاي ميان خويش را


با خطوط دوستي مبهم کنيم


کاش وقتي آرزويي ميکنيم


از دل شفاف مان هم رد شود


مرغ آمين هم از آنجا بگذرد


حرف هاي قلبمان را بشنود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:13  توسط پریسا  | 

باز با دردم مداوا می کنم...

 با دل دیوانه ام تا میکنم...

 می روی با یک خداحافظ و من شب تو را در خواب پیدا می کنم..

 با خیال و خواب و رویا باز هم درد دوری را مداوا می کنم

 شعله عشق تو می سوزد مرا من فقط ان را تماشا می کنم توبه کردم تا فراموشت کنم ...

باز هم امروز و فردا می کنم ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:27  توسط پریسا  | 

لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، باحترام سلامت می گویم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.

 و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و

یادآوری خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش

 كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.

ولی نیافتمت.

از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟

مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت.

 شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است.

كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد،

 نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و

 لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.

 همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.

 زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به

یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:22  توسط پریسا  | 

كاش مرا به بوسه‏هاى دهانش
ببوسد.
عشق ِ تو از هر نوشاك ِ مستى‏بخش
گواراتر است.
عطر ِ الاولین
نشاطى از بوى خوش ِ جان ِ توست
و نامت خود
حلاوتى دلنشین است
چنان چون عطرى كه بریزد.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:19  توسط پریسا  | 

عشق

گفتی که می بوسم تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:13  توسط پریسا  | 

عشق

با تو دوباره من شدم
عاشق جان و تن شدم
با تو گل از گلم شکفت
با تو دوباره زن شدم

با تو جوانه زد همه
شاخه خشک پیکرم
از تو پر از ترانه شد
برگ سفید دفترم

با تو دوباره جون گرفت
هر چی که در من مرده بود
انگار پسم داد زندگی
هر چی امانت برده بود

با تو نگاه مات من
پر از گلهای ناز شد
گل لبان بسته ام
به شوق بوسه باز شد

با تو تمام خستگی
از تن من به در شده
درد غریبی کم کمک
مرده و بی اثر شده

با تو دوباره میرسم
به حد بی حساب زن
به اوج بخشش و غرور
به مرز عشق ناب زن

با تو درخت پر برم
با تو ز بیش بیشترم
از بهترینها بهترم

من با تو چیز دیگرم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:10  توسط پریسا  |